چهره آسمانی دختر رسول خدا
نام من چادر است ..
نام مادرم حجاب و پدرم عفاف است..
روزگارم بد است و از همه شما دلگیرم..
شما از من که میراث خانمی پهلو شکسته هستم
خوب محفاظت نکردید ، هیچ وقت یادم نمیرود،…
از کوچه تا بین در و دیوار همیشه همراهش بودم
وقتی زمین خورد ، خاکی شدم…وقتی سیلی خورد ،
در صورتش بودم ،وقتی بین در و دیوار محسنش سقط شد،
خونی شدم… خوب میدانم چه دردی کشید
تا من را برای شما به ارث گذارد،و شما با من چکار کردید…
شما کار را به جایی رساندید که میخواهند
من و مرا با زور و بگیر وببندبه دیگران غالب کنند
و من خوب میدانم چرا کارم به اینجا کشیده شده . …
شنیدم که میگفتید اگر میخواهی کسی را خراب کنی
از او بددفاع کن و شما با من همین کار را کردید،
اگر شمایی که خود را وارثان من میدانید
درست رفتار میکردید و حرمتم را حفظ میکردید
وضعیت من اینگونه نبود..
عده مرا تبدیل به استتاری برای گناهانتان کردید
تا بگویند فلانی زیر چادر هر کاری میکند
و باعث شدید قداستم کمرنگ شود…
مراوسیله تکبر و فخر فروشی و خود برتر بینی کردید …
مرا تبدیل به شنلی کردید تا در میان سیاهی من،
رنگی بودن کفش و جوراب ها ومانتوهای رنگارنگتان
بیشتر جلوه کند…
به من خیانت کردید….
زینب همان کسی است که در راه عفتش عباس می دهد
ولی نخ معجر نمی دهد
چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گه : چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن !؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟
همایون لبخندی میزنه و میگه :ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!
چارلز با عصبانیت می گه :نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!
همایون هم بی درنگ می گه :
خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!